روانِ انسان یا گلدانی شکسته
دربارهی پیِر ژانه (۱۹۴۷- ۱۸۵۹)
“حافظه یک کنش است،
کنشِ روایتِ یک داستان”
نخست فلسفه خواند. به روانشناسی علاقهمند شد و تزِ دکترایش را بر همان بنا نهاد. همزمان که فلسفه درس میداد به دانشکدهی پزشکی رفت. هنوز به اتمام نرسانده در یکی از مهمترین کلینیکهای روانپزشکی جهان دست به مطالعهی بیماران زد. نظریهپرداز شد، کتاب نوشت و برخی از مهمترین مفاهیمِ روانشناسی مدرن را پیشنهاد داد و جا انداخت. غولهایی همچون فروید، یونگ، آدلر و پیاژه و دیگران به درجات از او مستقیما تاثیر گرفتند، به آن اذعان کردند و گاه با او سرشاخ شدند. در سالهای آغازین قرن بیستم چهرهای برجسته و نامدار بود اما بعدتر چنان فراموش شد که تقریباً هیچ نامی از او نماند به حدی که گویی هرگز چنین آدمی وجود نداشته. تا دههی هفتاد که یک فصل از کتابِ “کشفِ ناخودآگاه1“ نامِ او را دوباره به تاریخ تحولاتِ روانشناسی بازگرداند.
حیرتآور است که امروزیترین و محبوبترین مفاهیم روزگارِ ما یعنی تروما2، اضطرابِ پس از حادثه3، گسست هویتی4 و ناخودآگاه5، همگی دستاوردهای کسی باشند تا این اندازه ناشناخته، حتی برای صاحبنظران. بیش از یک قرن پیش، مشغلههای فکریاش تجربههای ذهنیِ امروز ما بود و مفاهیمی که از زیرِ قلماش درآمد امروز، بیانِ این تجربهها را برای ما ممکن میکند.
در نمایی لانگشات به نظر میآید تحولاتِ روانشناسی در برخی زمینهها در مسیری قرار گرفتهبودند که او را نمیپسندید و پس میزد؛ نزدیک به نیمقرن دستوپازدن و شگفتا بازگشتن به همان مسیری که او در آن حرکت میکرد. دانشمندی گوشهگیر و سختگیر بود. گوشهگیری، او را در اطرافِ تاریخ ناشناخته نگه داشت، سختگیری اما به کارش چنان اعتباری داد که سبب شد پس از یک قرن ایدههایش همچنان معتبر و سرِپا بماند؛ قرنی مملو از تغییراتِ بنیادینِ علمی که آبروی بسیاری از رقبای پرآوازه را بر باد داد.
نوشتهاند از سویی آدمی بود سرزنده و پرکار و باهوش و از آنطرف غالبا ژرفاندیش و حواسپرت و متمایل به افسردگی. زندگینامهنویسان میگویند این دو جنبه بازتابِ همزمانِ خُلقیاتِ پدر و مادرش بودند؛ مادری گرم و بانشاط و پدری آرام، کمرو و بهاصطلاحِ خود ژانه: “سایکِستِنیک6“.
آغازِ راه با مانوری عجیب
متولد ۳۰ می ۱۸۵۹ در پاریس. از مادری متدین و کاتولیک و پدری منزوی و آرام که ویراستار حقوقی بود. از همان سالهای کودکی شیفتهی گیاهشناسی شد و بعدها در آن باره نوشت: “اشتیاقی که ذائقهی مرا برای کالبدشکافی، مشاهدهی دقیق و طبقهبندی شکل داد. علاقهای که روشن بود از من یک طبیعتگرا یا فیزیولوژیست خواهد ساخت”. عباراتی که توضیح میدهند چرا برخی کارهای بالینی او همچون یک “هرباریوم7“ به نظر میرسند. در نوجوانی با گذر از بحرانی مذهبی کمابیش از اعتقاداتِ پیشین دست کشید. هرگز به آدمی ضدمذهب مبدل نشد و رویهمرفته در باقیِ عمر اگنوستیک ماند؛ نوعی افسردگیِ مخصوصِ نوجوانی بود که سبب شد برای چندین ماه حتی از درسخواندن هم بیافتد. در اواخر عمر نوشت رسالتِ روانشناختیاش، نوعی مصالحه میان کشش او به سوی علوم طبیعی و احساسات مذهبیِ قویِ دوران نوجوانیاش بود: “من نیز همچون لایبنیتس8، در رؤیای دستیابی به آشتی میان علم و دین در قالبِ یک فلسفهی تکاملیافته بودم. آن اعجاز را نیافتم، اما فیلسوف باقی ماندم.” همچون بحرانِ نوجوانی در اغلبِ آدمها، دورهای گذرا بود با تاثیری بسیار طولانی و ماندگار.
درهرحال، متاثر از عمویش پل ژانه9 که همانزمان فیلسوفی مشهور به حساب میآمد به خواندنِ فلسفه گرایش یافت و باز متاثر از او سردرآوردن از تحقیقاتِ علمی و یافتنِ راهی برای تلفیق ایدههای فلسفی و روششناسیِ علمی را تبدیل به هدفِ اصلیِ خودش کرد. در دورانِ دانشجویی با هنری برگسون10 -فیلسوف فرانسوی- همکلاس و رفیق شد و تا به آخر دوست ماند. با فارغالتحصیلی از فلسفه چنان به روانشناسی علاقهمند شده بود که ادامهی مسیر در فلسفهی صرف ناممکن مینمود. تصمیم گرفت پایاننامهی دکترایش را بر مبنای توهم11 بگذارد. در بیست و دو سالگی و در حینِ تدریسِ فلسفه در بیمارستان محلی داوطلبانه کار میکرد و برای پایاننامهاش به دنبال بیماری بود که به اختلال توهم مبتلا باشد.
دکتری که میشناخت در عوض او را به مطالعهی زنی میانسال با نام «لئونی12» تشویق کرد که به داشتنِ قابلیتِ هیپنوتیزمشدن از راه دور مشهور بود. ژانه دست به مطالعات و مشاهداتی گسترده بر روی لئونی زد و نتایجاش را در قالب مقالهای نوشت که بعدتر توسط عمویش در انجمن روانشناسی فیزیولوژیک قرائت شد. نوامبر ۱۸۸۵ بود و ژانه ۲۶ ساله. ریاست جلسه با ژان مارتین شارکو13 پزشک اعصاب و کالبدشناسِ مشهور بود که بعدها حامیِ او شد. مقاله و یافتههای ادعاییاش غوغایی به پا کرد و فردریک مایرز14 و انجمن تحقیقات روانی برای دیدن لئونی از آن سوی کانال مانش روانه شدند. ژانه از نقلقولهای بیمحابا و نادقیق از نتایجِ محتاطانهی کارش سرخورده و کلافه شد و نسبت به چیزی که آن روزگار فراروانشناسی15 نامیده میشد، سوءظنی عمیق پیدا کرد. جوانی تازهکار و بدونِ تحصیلاتِ آکادمیک در روانپزشکی و پزشکی آماده میشد تا نهتنها از پیشکسوتها نهراسد بلکه یکسره به جنگشان برود و پر و بالشان را بریزد.
کشفی کرد که تاحدودی برای همهی عمر با او ماند. با کنجکاوی دریافت هر آنچه شارکو و برنهایم16 به عنوان نوآوری ارائه میدادند، پیشتر در نوشتههای مردانِ گمنامِ قرن هجدهم، مثل پیزهگور17، برتراند18 و دیگران وجود داشته. شروع به جمعآوری آثار آنها کرد و این تجربه، که آوانگاردهای زمانه در حال بازکشفِ چیزهایی بودند که از دیرباز شناخته و مدتها فراموش شده بود، همچون یک پیشفرض در مابقیِ زندگی با او ماند؛ جهانی از دانشِ فراموششده. آدمی روشنبین و دقیق که بهنظر میآمد قرار بود سرسختانه دست به تغییرِ همهچیز بزند. نمیدانست سرنوشتِ خودش هم شبیه به همان نامهایی خواهد شد که مقرر است در آینده کشف شوند.
در نهایت تزِ دکترایش را متمرکز بر موضوعی برداشت که آنزمان ناشناخته بود اما بعدتر به یکی از مشهورترین مفاهیم علمی-فلسفی مبدل شد: ناخودآگاه. در نهایت دریافت که مشاهدات و مطالعاتِ گسترده و دقیقاش دربارهی بیماران، تز دکترا و رفتوآمدهایش در مهمترین مراکزِ علمی و تحقیقیِ پاریس سبب نمیشود بتواند دست به درمانِ رسمیِ بیماران بزند مگر آنکه دورهی پزشکی را هم بگذراند. در همانحال که تدریسِ فلسفه را ادامه میداد، پزشکی خواند و همزمان توسطِ شارکو -که آشکارا تحت تاثیر ایدهها و شیوهی کارِ ژانه قرار گرفته بود- به کلینیکِ مشهورش دعوت و به سرپرستی منصوب شد تا تجربههای تازه در بابِ روانشناسی و تحقیقاتِ توامان را ادامه دهد. همانجا بود که مشاهداتش در باب بیمارانِ -به اصطلاحِ آنزمان- هیستریک را ثبت کرد، نتیجهی پایاننامهی دکترایش کتاب «خودکاری روانی19» بود. چهارسال را صرفِ خواندنِ پزشکی کرد و کتاب «وضعیت ذهنی بیمارانِ هیستریک20» هم دستاوردِ آن دوران شد؛ پایاننامهی پزشکی و پرخوانندهترین کتابش تا آن زمان. در سال ۱۹۰۲ جانشین «تئودول ریبو21» در کرسی روانشناسی کلژ دو فرانس22 شد. در سال ۱۸۹۴ با مارگریت دوشِن ازدواج کرد و صاحبِ سه فرزند شد. در سال ۱۹۳۶ و در جشن سیصد سالگیِ هاروارد دکترای افتخاری دریافت کرد. تقریباً هرگز پاریس را ترک نکرد. وقتی در ۲۴ فوریه ۱۹۴۷ در ۸۷ سالگی درگذشت سرگرمِ نوشتنِ کتابی بود درباره روانشناسیِ باور23 (اعتقاد) که ناتمام ماند.
وقتی بهدنیا آمد ناپلئونِ سوم در اوج قدرت بود، نخستین مقالهی علمیاش را که نوشت جنبشِ بولانژیسم میرفت که جمهوریِ سومِ فرانسه را ساقط کند. تثبیتشدنِ موقعیتاش به عنوان روانپزشکی برجسته و نظریهپرداز با اوجگرفتنِ تنشها در اروپا همزمان بود و وقتی جنگ جهانی اول پایان یافت، شصتساله بود. وقتی هیتلر به قدرت رسید ژانه هفتادوسهساله بود، دوسال بعد بازنشسته شد و در هشتادسالگی شاهدِ اشغال پاریس به دست آلمان نازی. جنگ دوم جهانی که تمام شد، پیرمردی هشتادوچهارساله بود. در زمان مرگش در هشتادوهفتسالگی به قولِ النبرگر به نظر میآمد مردیست متعلق به زمانهای دیگر. تاریخ نشان داد زمانهی او هنوز سرنرسیده بود. وقتی “تروما“ به ترندِ زمانهی ما بدل گشت و هرکس با هر درجهای از آسیب روحی خود را “تروماتایز24“ نامید، گرد و غبارِ دههها فراموشی به آنی به باد رفت و او در هیاتِ اسطوره از اعماقِ کتابها بیرون زد؛ هر بحثی دربارهی آسیب روانی، به ناچار از پیر ژانه آغاز خواهد شد.
متفکر، نظریهپرداز و آوانگارد
اگر تصویر انسان در جهانِ فکریِ فروید، کوهِ یخی از آرزوهای سرکوب شده باشد، شاید بتوان گفت ژانه او را همچون گلدانی تصویر کرد ترکخورده: انسانی که زیرِ فشار تجربهی طاقتفرسایِ تحمل و جذبِ رویدادها دچار گسست و شکستگی میشود. آن قطعاتِ ظاهرا بههمچسبیده اما ماهیتا مجزا را “تصوراتِ ثابت ناخودآگاه25“ نامید و مدعی شد در ذهن باقی میمانند، بسیار پس از آنکه آگاهی -در ظاهر- از واقعهی اصلی عبور کرده باشد. آن تصورات همچنان بر ادراک، عواطف و رفتارها اثر میگذارند و به آن جهت میدهند. برای آن تصورات خصوصیاتی قائل بود، از جمله آنکه دارای باری عاطفیاند، سفت و صلباند و تکرارپذیر، تاحدی و گاه کاملاً خارج از ارادهی ما. در نگاهِ او این قطعاتاند که در نهایت آگاهیِ بهظاهر یکپارچهی ما را میسازند. هراندازه این پیوستگی یکدستتر باشد، ذهن و روانِ فرد عادیتر مینماید. پریشانیِ روانی از دیدِ او نتیجهی گسست در این اجزا بود، گسستی که پیامدِ تجربههای دردناکِ زندگیست. این توصیف هراندازه در زمانهی ما ملموس و پذیرفتنی به نظر میرسد، در زمانهی ژانه عجیب و نامعقول بود.
ذهنِ خلاقی داشت و جسارتی آشکار در ایدهپردازی و نوآوری. با ابداع، پیشنهاد و جاانداختنِ مفاهیم و اصطلاحاتی کلیدی همچون خودکاری26، تصوراتِ ثابت ناخودآگاه، هیجان شدید27، بیارادگی28، فوبیای خاطره29 و نظایر آن تاثیری عمیقی بر تحولاتِ علم روانشناسی گذاشت که نامش را برای دههها در کنار غولهای تاریخِ روانشناسی حفظ خواهد کرد و او را به یکی از موثرترین شکلدهندههای چیزی مبدل کرد که امروز علم روانپزشکی نامیده میشود. فروید با همهی غرور و تکبرِ ذاتیاش -دستکم برای مدتی- اعتراف کرد که از او تاثیر گرفته و وامدار اوست.
در نگاهش به ساختارِ ذهن و روان، پیشرو و مبتکر بود. شاید از معدود کسانی که در زمینهی فهمِ آگاهی تا این اندازه به عواطف وزن داد. فراموش نکنیم که هنوز قرن نوزدهم بود. مسئلهی ادراکات حسی، یکپارچگی ذهن و حافظه را مرتبط دید.
این ژانه بود که درواقع و برای نخستین بار ادعا کرد که بیشترِ تعامل ما با جهان، خارج از آگاهیِ هوشیارانه رخ میدهد. تجربهها، عادات و آموختهها بهطور خودکار در الگوهای موجودِ ذهنی جذب میشوند. آنها را اتوماسیون یا خودکاری30 نامید. باید در نظر داشت این لغت دستکم از زمانِ دکارت بار معنایی عمیقی در فلسفهی مکانیک داشت که یقینا ژانه با مطالعاتِ فلسفیاش از آن آگاه بود. منتها از نگاهِ ژانه، کنشِ خودکار، پیامدِ تحریکِ تصورات است و باری عاطفی دارد. بر همین بستر بود که او واژهی ناخودآگاه31 را برای خاطرهای که به این صورت ذخیره شده، ابداع کرد. سیستم حافظه در فرمولبندی او دو کارکرد اساسی دارد: ذخیره کردنِ تکتکِ ادراکاتِ حسیِ جدید از تولد تا مرگ، و دستهبندیِ هر کدام از این ادراکات مطابق با آنچه پیشتر ادغام و ثبت شده است.
ژانه معتقد بود یک تجربهی بیش از حد هولناک یا خلافِ انتظار و شوکهکننده که در الگوهای موجود نگنجد، یکپارچگیِ ذهن را برهم میزند. قطعاتِ جذبنشده در کنترلِ خودآگاهِ ارادی در نخواهند آمد و بعدها به عنوان کنشهایی خودکار در شکلِ آسیبهای روانشناختی نمود مییابند. نمونهی زن جوانی را شاهد میآورد که از چشم چپ نابینا بود و در حالت هیپنوتیزم روشن شدهبود ریشهی نابیناییاش به زمانی بازمیگشت که در کودکی وادار شده بود در کنارِ کودک دیگری که نیمهی صورتش دچار زردزخم32 بود، در یک تخت بخوابد. ژانه با استفاده از هیپنوتیزم از او میخواست تصور کند در کنار کودکی خوابیده که بیمار نیست. از نگاهِ او بدن چیزی را به یاد میآورد که ذهن فراموش کرده ؛ درمان از دیدِ او، یک بازنویسیِ آهسته و تدریجی از آن تصویر بود. ایدهای دستکم در سطح مفهومی شگفتانگیز چون هنوز دههها زمان لازم بود تا خاصیتِ ناپایدارِ حافظه و دوبارهسازیاش تبدیل به ایدهای پذیرفتنی در عصبشناسی شود.
بر این نظر بود که صرفِ کاوش در گذشته کلید مسئله نیست، به یک زبان، تنها آشکار کردنِ خاطره کافی نیست خاطره باید تغییر شکل داده و در یک روایتِ شخصی تازه قرار گیرد تا ریشهی بیماری به شکلی پاکسازی (برطرف) شود. متعلق به دورانی بود که در آن درمانگر متکبرانه مقامی والا دارد و بیمار موجودِ نگونبختی بود نیازمند پالایش و تمیزکاری، البته اگر به تمامی از آن دوران گذشته باشیم.
در شیوهای که آن را «روانشناسیِ رفتار33» نامید استدلال میکرد شخصیت، سلسلهمراتبی پویا از گرایش به کنش است از سطوحی اولیه همچون درد، خشم، غریزه جنسی، تا سطوح بالا همچون تفکر و باور. آنچه اینها را کنار هم نگه میدارد «تنش روانی34» است: که نه به معنای انرژی یا فشار بلکه بیشتر نوعی نیروی انسجامبخش. سلامت در این تعریف، نوعی تعادل میانِ تنشهاست و درمان تلاش میکند این تعادل را باز گرداند. بخشی از تضاد با فروید به همین نگاه باز میگشت: فرود زمان حال را به عنوانِ یک گذشتهی رمزگذاریشده در نظر میآورد، ژانه با زمان حال به عنوان “مسئلهی یکپارچگی” در لحظه روبهرو میشد.
نزاعی به درازای یک قرن – ژانه و فروید
فروید در اکتبر ۱۸۸۵ به سالپترییر35رسید، نوامبر همان سال، پل ژانه آزمایشهای اولیهی هیپنوتیزم برادرزادهاش را به «انجمن روانشناسی فیزیولوژیک» ارائه کرد. ژانه اگرچه چهار سال کوچکتر از فروید بود اما در زمینهی کاری که مدِ نظر داشت جلوتر رفته بود، تجربه بالینی بیشتری داشت و تا سال ۱۸۹۰ مدیر آزمایشگاه روانشناسی شارکو شد.
مابین این سالها ژانه دستکم در دو کنگرهی مهم روانشناسی سخنرانی کرد که فروید در هر دو شرکت کرده بود. کتابِ ژانه انتهای همین دوره منتشر شد. مکاتباتِ فروید با بروئر و یونگ در این دوران و بعدترحاویِ دیدگاهی مثبت و محترمانه به ژانه و کارش بود و از اذعان به تاثیرِ او خودداری نمیکرد. فروید آشکارا خود را عقبتر از ژانه میدید که کاملا واقعیت داشت.
در نهایت به همراه بروئر به وین بازگشت و روش خود را بنا نهاد. در سال ۱۸۹۳، ژانه از مقاله بروئر-فروید استقبال کرد، توجه داد که پیوند میان حالتهای هیپنوتیزمی و هیستری توسط خود او از سال ۱۸۸۵ توصیف شده و محترمانه هشدار داد درمان «امری بهمراتب ظریفتر و پیچیدهتر» از آن است که صرفاً با فراهمآوردنِ زمینهای که در آن بیماران تصورات و خاطرات خود را به زبان آورند، به سرانجام رسد. بر اساس خوانش گابریل کاسولو36 از روابطِ فروید-ژانه و سیرِ وقایع، آن بررسیِ دقیق و کمی متکبرانه، دقیقاً همان چیزی بود که سبب شد فروید رابطه خود را با بروئر قطع کرده و به سراغ چیزی برود که ژانه فاقد آن بود: نظریهی رانه، امر جنسی در دوران کودکی، و سرکوب. به یک معنا و دستکم در این تفسیر، چیزی که فروید یافت، بر سرش اصرار ورزید و دستگاهِ تئوریکِ خودش را بر آن بنا نهاد واکنشی بود به ژانه؛ که البته به خودیِ خود ضعف محسوب نمیشود.
مواجههای که در ابتدا مبتنی بر احترام متقابل و تاییدِ کارِ یکدیگر بود سرانجامی نیافت جز تقابل؛ جبر روزگار و رقابت میانِ دو ایدهپردازِ نابغه طبیعیست اما شخصیتهایشان هم بیتاثیر نبودند. تقابلی که ابتدا آرام و بعدتر با تلخی پیش رفت. سال ۱۹۰۹ در دانشگاه کلارک، فروید بیمار هیستریکِ ژانه را به شکل کاریکاتورگونهای به عنوان زن ضعیفی که به خرید رفته و بستههایش یکییکی روی زمین میافتند توصیف کرد، دستانش پر است و این را که بردارد آنیکی میافتد. چندسال بعد ژانه بود که سرانجام در لندن با یک نقد علنی تحت عنوان «روانکاوی» تلافی کرد. فروید سالها بعد در خودزندگینامهاش ژانه را به بدرفتاری متهم کرد که عملا شکافشان را ترمیمناپذیر نشان میداد. جملهی آرام اما ویرانگرِ ژانه در سال ۱۹۲۳ روایت او را از این ماجرا نشان میدهد:”فروید همانچیزی را که من پیشتر تحلیل روانی37 نامیده بودم روانکاوی38 نامید، آنچه من سیستم روانی39 نامیده بودم را عقده40 (کمپلکس) نام گذاشت، سرکوب41 در فهمِ فروید همان چیزیست که من تحلیلرفتنِ آگاهی42 معرفی کردهبودم، و آنچه را من به عنوان گسستِ روانی43نشان داده بودم، تحتِ نام کاتارسیس معرفی کرد”.
ادعای بزرگ ژانه دور از واقعیت نبود، بررسی وقایع و ترتیبِ امور کمابیش چنان تصویری به دست میدهد؛ البته شاید نه تا این حد یکسویه، دستکم از نگاهِ امروز. فروید واژگان و سازه و ساختارِ مفهومیِ خویش را به ژانه مدیون بود: ناخودآگاه به عنوان مقولهای مجزا و به قصدِ کارِ بالینی، گسست یا انشقاقِ آگاهی، کارکرد واقعیت44 (که فروید بیسروصدا آن را به ایگو و سوپرایگو تبدیل کرد)، و چه بسا حتی بذر ایدهی “انکار45“ همگی از کارِ ژانه میآمد.
مثلا در موردِ روانکاوی مساله فقط تشابه اسمیِ بسیار واضح نبود، سال ۱۸۹۲ ژانه تا جایی در این ایده پیشرفتهبود که در کنگرهی سالانهی روانشناسیِ تجربی در لندن تکنیکی پیشنهاد داد با نامِ حرفزدنِ خودکار46 در این معنا که به بیمار اجازه داده شد به صورت بلند و دلبخواهی و تصادفی هرچه به زبانش میآید بگوید. فروید هنوز ابتدای همان راهی بود که به نظر میآمد ژانه آن را ساخته و شکل داده بود. خود شارکو و کلینیکاش هم بخشی از دردسر بود، ژانه و فروید هر دو به نوعی زیر سایهی او و متاثر از قدرت و نفوذ او در جستجوی راهِ مستقل خود بودند.
نظریهی انحطاط47 روحِ زمانه بود و شارکو از منظری پزشکی آن را محور کار خود قرار داده بود، ژانه مفهومِِ تا آن زمان پزشکی را به حیطهی روانپزشکی کشاند؛ مفهومی پیشتر جسمی و بدنی اینک در قلمروی ذهن هم تعیینکننده شد. شارکو زمینه را طوری ترسیم کرده بود که انحطاط در جایی از بدن شرطِ لازم برای بیماریِ روانی قلمداد شود؛ آغازگرِ روندِ انحطاط هم میتواند واقعهای اتفاقی در زندگی باشد. ژانه آن نظریه را به قلمروی ذهن و روان برد و مفهوم انحطاطِ جسمی را در عمل به انحطاطِ روانی تبدیل کرد. سپس از استاد خویش پیشتر رفت و مفاهیمِ زمینه یا آمادگی48 و تروما را به پیچیدگیهای روانشناختی افزود.
فروید هم کمابیش همین رویه را در پیش گرفت منتها در شکلی دیگر. مفهومِ بنیادین کنش معوق49 را در اساس برای جایگزینی انحطاط به کار برد که در نگاه فروید به نوعی تعویق در واکنش به ترومای جنسیِ کودکیست. این همان نطقهی آغاز دوراهی فروید-ژانه است. سالها بعد در نامه به یونگ -با لحنی پیروزمندانه- نوشت: “ژانه خوشفکر است اما بدونِ تمایلاتِ جنسی آغاز کرد و حالا نمیتواند پیشتر برود”. منظورش این بود که ژانه در گوشهای گیر افتاده و متوقف شده ولی او در آغاز راهی دیگر است و پیش خواهد رفت: به قولِ کاسولو این حرف درست میبود اگر روانکاوی فقط به سمتی پیش میرفت که فروید تصویر کرده بود.
از آنسو ژانه -از نظر فکری- تقریباً در هیچ چیز به فروید مدیون نبود، اما در تصویری تاریخی و از نظرِ جامعهشناختی میتوان او را وامدارِ کارنامهی فروید دانست. موفقیتِ شگفتانگیز و جهانیِ فروید، مفهوم ناخودآگاه را به یک ایدهی عمومی تبدیل کرد، و هنگامی که پس از سال ۱۹۷۰ تروما دوباره به مرکزِ توجه روانشناسیِ بالینی بازگشت، مخاطبان همان گروه بزرگی از انسانها بود که فروید گردهم آورده بود و امروز آنچه را در کار خود فروید نمییافتند، در ژانه بهدست آوردند.
شاید بتوان ادعا کرد هر دو در یک چیز به خطا رفتند: هر یک ایدهی محوریِ دیگری را دشمن خود قرار داد. فروید حاضر نشد بپذیرد که تروما و گسست، پدیدههایی کماهمیت یا بیاهمیت نیستند بلکه تکمیلکنندهی توضیحی بودند که او میجست. تمامِ تلاشش این بود که هویتِ تئوریکاش بر پایهی چیزی باشد که ژانه نمیگفت: امر جنسی، فانتزی، رانه. از آن سو ژانه، که کمتر اهل مشاجره اما بسیار مغرور بود، اجازه داد نقدهایش رفتهرفته در اواخر شبیه به ادعاهای تقدمتاخری به نظر برسند که مثلا چهکسی چهچیزی را اول گفت. یکبار هم تا جایی پیش رفت که از ناخودآگاه به عنوان یک اصطلاح زبانی50 یا طرز بیان، از خویش سلبِ مالکیت کرد و با این کار، بهانهای بینقص به دست فروید داد تا او را یکسره از این بحث کنار بگذارد. بهای این تقابلِ شاید نالازم، یک دوقطبیِ کاذبِ صدساله بود که این رشتهی علمی تلاش کرد -به کمکِ چهرههایی همچون فرنتسی51، فیربرن52، برومبرگ53 و بعدتر مکتب مدرن تروما- راهی برای ترمیماش بیابد.
بخت و اقبال یا خدایان المپ
ناشناختهماندن یا محوِ موقتیاش از تاریخ تحولات به رویدادهایی هم گره خورد ورای تصمیمات و ارادهی خودش. کتاب مهماش به فرانسه بود و برای سالها هرگز به انگلیسی ترجمه نشد، اتفاقی که میتوانست تاثیر عمیقی بر سیرِ تحولات بگذارد. خودش جز فرانسه زبان دیگری نمیدانست در حدی که وقتی برای نخستین بار با جیمز مارک بالدوین54 -فیلسوف و روانشناس برجستهی آمریکایی- ملاقات کرد ناچار شدند به زبان لاتین صحبت کنند که چندان هم ثمربخش نبود. آلمانیِ اندکی در مدرسه و به لطف مادرش آموخته بود، در نتیجه وقتی وین تبدیل به پایتختِ روانپزشکیِ جهان شده بود، عدم تسلط او به آلمانی و فقدانِ کارهایش در زبانِ انگلیسی عمیقا به حضور موثرش صدمه زد.
به شکلی مرموز باور داشت تمام گذشتهی بشریت جایی محفوظ مانده و انسان روزی -همانگونه که در آسمان پرواز میکند- در سفر به گذشته به آن گنجینه دست خواهد یافت. نوشت “هر آنچه وجود داشته همچنان وجود دارد و در مکانی که از درک و دسترسِ ما خارج است پایدار خواهد ماند.” معتقد بود اگر روزی “پالئوسکوپ” (دیرینهبین) اختراع شود، چیزهای خارقالعادهای خواهیم آموخت. همچون فروید و اغلبِ روانشناسانِ برجسته دچار وسواسِ گذشته بود و دلش نمیآمد از حافظه و گذشته دل بکند.
در کارش بدقلق و سختگیر بود اما در طرزِفکر و جهانبینی منعطف ماند، دین را رها کردهبود اما سه فرزندش را با تعلیماتِ پروتستانی آشنا کرد که اگر روزگاری خواستند به آیین مذهبی بازگردند راه بسته نباشد. برای تدفینِ همسرش بر رعایت آداب کاتولیکی اصرار ورزدید و حتی برای خویش هم مجاز شمرد. بیانِ سنجیدهی النبرگر که او را به سقراط تشبیه کرد تصویری از ژانهی حکیم به دست میدهد: “هرچه بیشتر ژانه را مطالعه کنیم، بیشتر این احساس به ما دست میدهد که لبخندِ سقراطی او حکمتی را پنهان ساخته که با خود به گور برد.”
بخت روی همرفته با او یار نبود، حتی به هنگامِ مرگ. در ۲۴ فوریه ۱۹۴۷ هیچ روزنامهای در پاریس منتشر نمیشد چون چاپخانهها مدتی میشد که در اعتصاب بودند. وقتی سه هفته بعد انتشار مطبوعات از سر گرفته شد، خبر درگذشت او -تنها در دو سطر- میان انبوهی خبرهای تلنبار شده توجهی نگرفت. به رسمِ آن دوران، سینماها این خبر را اعلام کردند اما چون هیچ فیلمی از او در دسترس نبود، تنها یک عکس ثابت بر پرده نمایش دادند. تنها صدای ضبطشدهی او هم ناپدید شده بود. در سال ۱۹۵۶، بیمارستان سالپترییر صدمین سالگرد تولد فروید را جشن گرفت و بنای یادبودی برای او برپا کرد اما سهسال بعد، هیچکس به فکر انجام کاری مشابه برای صدمین سالگرد ژانه در مؤسسهی خودش نیفتاد. در فهرست نام فارغالتحصیلان کالج مشهور “کلژ سنتبارب55“، در سال ۱۹۶۰ حتی نام ژانه حذف شده بود. مدتها بود کتابهایش تجدید چاپ نشده و رفتهرفته نایاب میشدند.

النبرگر آثار ژانه و خود او را به پمپئی تشبیه کرد؛ شهری پهناور و مدفون در زیر خاکستر. سرنوشت شهرهای مدفون نامشخصاند، ممکن است برای ابد مدفون بمانند، ممکن است پیش از کشفِ دوباره و یکباره غارتگرانی تکهتکه چپاولاش کنند، یا ممکن است روزی از زیر خاک بیرون کشیده شده و دوباره به جهانِ زندگان بازگردانده شوند. به این موارد البته میتوان اضافه کرد که تاریخ گاهی کمی طولانیتر از آن است که تنها یکی از این حالات سرنوشت همیشگی باشد.
فروید دیرتر از راه رسید، پیشی گرفت و بعدتر یکهتاز میدان شد اما امپراتوریاش به همان سرنوشتی دچار شد که آن را جدی نمیگرفت: انحطاط. ژانه که آشکارا دقیقتر و مسلطتر بود، رقابت را ذرهذره باخت و به جای هماوردی و محکمکردنِ دستاوردهایی که درست بودند به غرولند و لجبازی رو آورد و کنار رفت.
اِلِنبرگر که آشکارا در شمایل کاشفِ پمپئی، ژانه را دوباره از جهانِ فراموشی بازگرداند در انتها با الهام از اساطیرِ یونان نوشت که الههی فراموشی پرده را بر ژانه کشید و الههی یادآوری (حافظه) پرده را از فروید کنار زد تا بدرخشد. در بیانی اسطورهای تلویحا چنین نشان داد که انگار دستهایی از جهانِ خدایان در کار بوده تا سرنوشت این دو چهرهی برجسته تا اینحد متفاوت باشد.
امروز با یا بدونِ کمک خدایانِ المپ چنین به نظر میآید هر آدمی که از آسیبی روحی در رنج است در نتیجهی آنچه فروید و ژانه کردند میتواند از رنج خود اندکی بگوید و بکاهد: فروید زبانِ روانِ انسان را گشود و ژانه کلمات و مفاهیماش را هدیه داد.
علی صدر
مردادماه ۱۴۰۴
The Discovery of the Unconscious: The History and Evolution of Dynamic Psychiatry (1970) by Henri F. Ellenberger
Trauma
آنچه او در اواخر قرن نوزدهم یافت و دربارهاش نوشت نزدیک به یک قرن منتظر ماند تا در نهایت PTSD در سال ۱۹۸۰ وارد راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-III) شد که در واقع بیان دوباره نظرات ژانه با گویشی مدرن بود.
Dissociative Identity
Unconscious
Psychasthénie – اصطلاحی که ژانه ساخت اما بعدتر از رونق افتاد و منسوخ شد. ترکیبی بود از نوعی روانرنجوری که با فوبیا و وسواس بسیار توام باشد. فرد با وجود غیرمنطقیدانستنِِ ترسهایش، دائما با شک و سوءظن به خویش با ترسهایش کلنجار میرود.
مجموعه گیاهان خشکشده
Gottfried Wilhelm Leibniz - فیلسوف، ریاضیدان و منطقدان آلمانی، همزمان و مستقل از نیوتن مبدع حساب دیفرانسیل و انتگرال، از پیشگامان منطق نمادین (۱۶۴۶–۱۷۱۶)
Paul Janet - فیلسوف فرانسوی و از چهرههای مکتب اسپیریتوالیسم (روحانیگرایی) فرانسوی در قرن نوزدهم (۱۸۲۳–۱۸۹۹)
Henri Bergson - فیلسوف فرانسوی، برجستهترین چهرهٔ فلسفهٔ حیاتگرایی (ویتالیسم) در قرن بیستم، صاحب نظریهٔ «دیرند» (durée) و «شهود»، و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۲۷. (۱۸۵۹–۱۹۴۱)
Hallucination
Léonie
Jean-Martin Charcot - عصبشناس برجستهٔ فرانسوی و بنیانگذار نوروپاتولوژی نوین، رئیس بیمارستان سالپترییر در پاریس و پیشگام مطالعهٔ هیستری و هیپنوتیزم. (۱۸۲۵–۱۸۹۳)
Frederick Myers - شاعر و نویسندهٔ انگلیسی، از بنیانگذاران «انجمن تحقیقات روانشناختی» (Society for Psychical Research) و مبتکر مفهوم subliminal self در مطالعهی پدیدههای روانی نامتعارف. (۱۸۴۳–۱۹۰۱)
Parapsychology - حوزهای مطالعاتی که به بررسی پدیدههای ادعاشدهٔ فراروانی مانند تلهپاتی، پیشگویی و ادراک فراحسی میپردازد
Hippolyte Bernheim - پزشک و عصبشناس فرانسوی، از بنیانگذاران «مکتب نانسی» و مخالف نظریهٔ شارکو دربارهٔ هیستری، با این باور که هیپنوتیزم پدیدهای روانشناختی مبتنی بر تلقینپذیری است نه یک حالت پاتولوژیک. (۱۸۴۰–۱۹۱۹)
Puységur - آمان ماری ژاک دو شاستنه، یا مارکی دو پیزهگور (۱۷۵۱–۱۸۲۵): اشرافزاده و محققِ مغناطیس فرانسوی، کاشف پدیدهٔ «خواب مغناطیسی» (خوابواری مصنوعی)، که زمینهساز شکلگیری بعدی هیپنوتیزم شد
Alexandre Jacques François Bertrand - پزشک، تاریخدان طبیعی، فیزیکدان و روزنامهنگار فرانسوی. (۱۷۹۵–۱۸۳۱)
L'automatisme psychologique
L'État mental des hystériques
Théodule Ribot - روانشناس فرانسوی و از بنیانگذاران روانشناسی علمی در فرانسه، مؤسس نشریهٔ Revue Philosophique و صاحب نظریههایی دربارهی حافظه، شخصیت و اختلالات اراده. (۱۸۳۹–۱۹۱۶)
Collège de France
Psychology of Belief
Traumatised
Idée Fixe Subconsciente
Automatisme
Émotion Véhémente
Abulia
Phobie du Souvenir
Automatismes
Subconscient
Impetigo
Psychology of conduct
psychological tension
Salpêtrière
Gabriele Cassullo - مدرس روانشناسی در دانشگاه تورین، پژوهشگر تاریخ، نظریهی روانکاوی و از پژوهشگران معاصر آثار فرنتزی و پیر ژانه.
Psychological analysis
Psychoanalysis
Psychological System
Complex
Repression
Narrowing of Consciousness
Psychological Dissociation
Fonction du Réel
Verleugnung
Automatic Talking
The Theory of Degeneration
Predisposition
Nachträglichkeit
Façon de Parler
Sándor Ferenczi - روانپزشک و روانکاو مجاری، از نزدیکترین همکاران زیگموند فروید و از چهرههای تأثیرگذار در توسعهٔ فن بالینی روانکاوی، بهویژه در حوزهٔ تروما و رابطهٔ درمانگر-بیمار. (۱۸۷۳–۱۹۳۳)
Ronald Fairbairn - روانپزشک و روانکاو اسکاتلندی، از بنیانگذاران نظریهٔ روابط ابژهای در روانکاوی و منتقد نظریهٔ کلاسیک غریزهمحور فروید - (۱۸۸۹–۱۹۶۴)
Philip Bromberg - روانکاو آمریکایی و از چهرههای برجستهٔ سنت روانکاوی رابطهای (relational psychoanalysis)، نظریهپردازی دربارهٔ چندگانگی خود (multiplicity of self) و تجزیه (dissociation) در تجربهٔ روانی از دیگر کارهای اوست. (۱۹۳۱–۲۰۱۷)
James Mark Baldwin - روانشناس و فیلسوف آمریکایی، از پیشگامان روانشناسی تکاملی و اجتماعی، صاحب نظریهٔ «اثر بالدوین» در زیستشناسی تکاملی و از بنیانگذاران چند نشریهٔ مهم روانشناسی در آمریکا. (۱۸۶۱–۱۹۳۴)
Collège Sainte-Barbe - یکی از قدیمیترین مؤسسات آموزشی پاریس (تأسیس ۱۴۶۰)، مدرسهی آمادهسازی برای ورود به دانشگاههای بزرگ فرانسه و پرورشدهندهی بسیاری از چهرههای علمی و فرهنگی فرانسه.





